دوشنبه ۰۴ اسفند ۰۴ | ۱۲:۰۸ ۵ بازديد
چاکا از پلههای عریض ورودی بالا رفت و سپس برگشت و رو به جمعیت کرد. او به آنها گفت که چگونه نه سال پیش از یوکاتان برده شده و چگونه توانسته است بازگردد. او «برادران سفیدپوست» خود را به خاطر کمکهای بزرگوارانهشان ستود و آلرتون را به ویژه به آنها معرفی کرد و دستش را به نشانه دوستی بر شانه پاول گذاشت. سپس شادی خود را از دیدن دوباره سرزمین مادریاش، اندوه خود را از مرگ وحشتناک پدر محبوبش، آتکایما سابق، و قصد خود را برای حکومت خردمندانه و با ملاحظه بر قومش ابراز کرد. او از آنها خواست تا وفاداری خود را ثابت کنند و همیشه از حاکم سلطنتی خود، فرزند خدایان، که قول داده بود در بهترین دعانویس شهر عوض از آنها محافظت کند، برازجان شهر دعا حمایت کنند.
۱۳۵ آنها با بالا بردن دست راست خود طلسم نویس و فریاد یک کلمه واحد: «کایم!» دعا به طور هماهنگ به سخنرانی پاسخ دادند و پس از آن جمعیت به آرامی پراکنده شدند. درست جلوی در ورودی کاخ، سه چهره جالب توجه را دیدم که در طول مراسم، مانند مجسمه بیحرکت طلسم نویس مانده بودند. طلسم نویس هر سه قد بلند و با ابهت، با چهرهای باریک و تیز و چشمانی هوشیار بودند. لباسهایشان به رنگ قرمز خون بود و شنل یا طلسم نویس یقه پهن سفیدی داشتند. کلاههای بلند، گرد و بدون لبهای از جنس چهارباغ شهر دعا پر سفید بر سر داشتند، که اولین نوع پوشش سر از هر نوعی بود که تا آن زمان دیده بودم.
چاکا حالا به سمت این سه نفر برگشت و فروتنانه در مقابلشان زانو زد. یکی پس از دیگری دستش را روی سر خمیدهاش گذاشت و چند کلمهای زیر لب زمزمه کرد، پس از آن هر سه برگشتند و از درگاه کوچکی ناپدید شدند. آتکایما چند لحظه زانو زد، در حالی که جادو و طلسمات ما ایستاده بودیم و او را تماشا میکردیم. سپس او هوشیارانه پاهایش را بلند کرد و به ما اشاره کرد که نزدیک شویم. ۱۳۶ او به انگلیسی گفت: «دنبالم بیایید. خطری شما را تهدید میکند، پس برادران من، محتاط باشید.» سپس وارد طاق وسیعی شد شهر بابک شهر دعا که به کاخ منتهی میشد.
۱۳۷ فصل دوازدهم ما معدن را میبینیم در مقایسه با بهترین دعانویس شهر کاخهای ملل متمدن، نمیتوانم چیز زیادی به نفع اقامتگاه سلطنتی چاکا بگویم. وقتی در نظر میگیرم که در قلب جادو و طلسمات یک بیابان دورافتاده و عملاً ناشناخته وجود داشته، اعتراف میکنم بهترین دعانویس شهر که چیزی بوده که باید مورد تأیید قرار میگرفت. حتماً قرنها قدمت داشته، زیرا نشان اعصار در همه جای آن، مانند بیشتر ساختمانهای ایتزا، دیده میشد. این بنا از بلوکهای مربعی مرمر زمخت و صیقلنخورده اما بادوام، که با سیمان پوشانده شده بود، ساخته شده بود و سازندگان تلاش کمی برای نمایش معماری آن انجام داده بودند. کاخ تقریباً یک هکتار را پوشش میداد و چندین بال داشت بیدستان شهر دعا که در دورههای مختلف اضافه شده بودند.
فضای داخلی خنک اما کثیف بود؛ تصور میکنم دیوارها و کفها هرگز سابیده نشده بودند. بهترین دعانویس شهر سقفهای طبقه اصلی آنقدر کوتاه بودند که میتوانستم جادو و طلسمات دستم را بالا ببرم و آنها را لمس کنم. سقفهای طبقه دوم، که از طریق یک پله باریک و شیبدار بدون نرده به آنها بالا میرفتیم، بلندتر بودند. ۱۳۸ آنجا پر از خدمتکاران، مأموران و جیرهخواران بود؛ اما دعا چاکا توانست مباشر ارشد طلسم نویس یا هر اسم دیگری که داشت را بشناسد و بهترین دعانویس شهر پس از گفتگوی کوتاهی با آن طلسم پیشخدمت، ما را به اتاق بزرگ و خالی در طبقه دوم، در یکی از بالها، راهنمایی کرد.
البته صندوقچههای گرانبهایمان را با خود بردیم و آماده اردو زدن شدیم. مهرگان شهر دعا این کلمه مناسبی است، زیرا تنها اثاثیه اتاق، ردیفی از نیمکتهای دعا سنگی جادو و طلسمات دور دیوار بود. گذشته از درگاه، دو روزنه بیرونی برای پنجرهها در نظر گرفته شده بود که بر فراز طلسم آنها شبکهای از درختان مو رشد کرده بود و از ورود آفتاب جلوگیری میکرد اما نور و هوا را به داخل راه میداد و به ما اجازه میداد تا دید محدودی به خیابان داشته باشیم. بر فراز درگاه، نوعی پرده از جنس پشم و پر با رنگهای زیبا آویزان بود. در واقع، اتاق یک خانه بدوی بود، اما ما آن را پذیرفتیم زیرا موقعیت ما قابل دفاع بود و نمیدانستیم از ایتزاکس متعصب و بیتوجه چه انتظاری داشته باشیم.
۱۳۵ آنها با بالا بردن دست راست خود طلسم نویس و فریاد یک کلمه واحد: «کایم!» دعا به طور هماهنگ به سخنرانی پاسخ دادند و پس از آن جمعیت به آرامی پراکنده شدند. درست جلوی در ورودی کاخ، سه چهره جالب توجه را دیدم که در طول مراسم، مانند مجسمه بیحرکت طلسم نویس مانده بودند. طلسم نویس هر سه قد بلند و با ابهت، با چهرهای باریک و تیز و چشمانی هوشیار بودند. لباسهایشان به رنگ قرمز خون بود و شنل یا طلسم نویس یقه پهن سفیدی داشتند. کلاههای بلند، گرد و بدون لبهای از جنس چهارباغ شهر دعا پر سفید بر سر داشتند، که اولین نوع پوشش سر از هر نوعی بود که تا آن زمان دیده بودم.
چاکا حالا به سمت این سه نفر برگشت و فروتنانه در مقابلشان زانو زد. یکی پس از دیگری دستش را روی سر خمیدهاش گذاشت و چند کلمهای زیر لب زمزمه کرد، پس از آن هر سه برگشتند و از درگاه کوچکی ناپدید شدند. آتکایما چند لحظه زانو زد، در حالی که جادو و طلسمات ما ایستاده بودیم و او را تماشا میکردیم. سپس او هوشیارانه پاهایش را بلند کرد و به ما اشاره کرد که نزدیک شویم. ۱۳۶ او به انگلیسی گفت: «دنبالم بیایید. خطری شما را تهدید میکند، پس برادران من، محتاط باشید.» سپس وارد طاق وسیعی شد شهر بابک شهر دعا که به کاخ منتهی میشد.
۱۳۷ فصل دوازدهم ما معدن را میبینیم در مقایسه با بهترین دعانویس شهر کاخهای ملل متمدن، نمیتوانم چیز زیادی به نفع اقامتگاه سلطنتی چاکا بگویم. وقتی در نظر میگیرم که در قلب جادو و طلسمات یک بیابان دورافتاده و عملاً ناشناخته وجود داشته، اعتراف میکنم بهترین دعانویس شهر که چیزی بوده که باید مورد تأیید قرار میگرفت. حتماً قرنها قدمت داشته، زیرا نشان اعصار در همه جای آن، مانند بیشتر ساختمانهای ایتزا، دیده میشد. این بنا از بلوکهای مربعی مرمر زمخت و صیقلنخورده اما بادوام، که با سیمان پوشانده شده بود، ساخته شده بود و سازندگان تلاش کمی برای نمایش معماری آن انجام داده بودند. کاخ تقریباً یک هکتار را پوشش میداد و چندین بال داشت بیدستان شهر دعا که در دورههای مختلف اضافه شده بودند.
فضای داخلی خنک اما کثیف بود؛ تصور میکنم دیوارها و کفها هرگز سابیده نشده بودند. بهترین دعانویس شهر سقفهای طبقه اصلی آنقدر کوتاه بودند که میتوانستم جادو و طلسمات دستم را بالا ببرم و آنها را لمس کنم. سقفهای طبقه دوم، که از طریق یک پله باریک و شیبدار بدون نرده به آنها بالا میرفتیم، بلندتر بودند. ۱۳۸ آنجا پر از خدمتکاران، مأموران و جیرهخواران بود؛ اما دعا چاکا توانست مباشر ارشد طلسم نویس یا هر اسم دیگری که داشت را بشناسد و بهترین دعانویس شهر پس از گفتگوی کوتاهی با آن طلسم پیشخدمت، ما را به اتاق بزرگ و خالی در طبقه دوم، در یکی از بالها، راهنمایی کرد.
البته صندوقچههای گرانبهایمان را با خود بردیم و آماده اردو زدن شدیم. مهرگان شهر دعا این کلمه مناسبی است، زیرا تنها اثاثیه اتاق، ردیفی از نیمکتهای دعا سنگی جادو و طلسمات دور دیوار بود. گذشته از درگاه، دو روزنه بیرونی برای پنجرهها در نظر گرفته شده بود که بر فراز طلسم آنها شبکهای از درختان مو رشد کرده بود و از ورود آفتاب جلوگیری میکرد اما نور و هوا را به داخل راه میداد و به ما اجازه میداد تا دید محدودی به خیابان داشته باشیم. بر فراز درگاه، نوعی پرده از جنس پشم و پر با رنگهای زیبا آویزان بود. در واقع، اتاق یک خانه بدوی بود، اما ما آن را پذیرفتیم زیرا موقعیت ما قابل دفاع بود و نمیدانستیم از ایتزاکس متعصب و بیتوجه چه انتظاری داشته باشیم.
صدرا شهر دعا