پنجشنبه ۰۷ اسفند ۰۴ | ۲۰:۱۵ ۳ بازديد
غذا به پایین رژه بروند و با آنها نیز بنشینند. و آن بعدازظهر برای اولین بار قرار بود عوام، مارک و تگزاس، تحت فرماندهی فیشر، کاپیتان گروهان A، رژه بروند. در مورد فیشر، مرد درجه یک والامقام و قدرتمند، شاید خوب باشد که چند کلمهای بگوییم، زیرا او در این داستان نقش برجستهای خواهد داشت. فیشر عضوی از طبقه اول و الگوی آن بود. قدبلند، خوشقیافه و ورزشکار، او کاپیتانی ایدهآل بود؛ حتی عوام هم این را فکر میکردند، و عجیب است که عوام ما بیش از همه. زیرا فیشر مردی منصف و جنتلمن بود و بیش از یک بار دخالت گراش شهر دعا کرده بود تا جادو و طلسمات مطمئن شود طلسم نویس مالوری با دشمنانش منصفانه رفتار میکند.
بهترین دعانویس شهر او همان بعد از ظهر آمد تا در مورد آخرین هیجان با مارک صحبت کند؛ در واقع صحبت کردن یک افسر افسری با یک فرد عادی غیرمعمول بود، اما فیشر دعا تصمیم گرفت متفاوت باشد. و علاوه بر این، مالوری برای خودش امتیازات زیادی کسب کرده بود که اکثر افراد عادی حتی خوابش را هم نمیدیدند. فیشر گفت: «نامهای از دوستت، ویکس مریت، دریافت کردم. مرخصیاش رو به پایان است. بیچاره.[245] ویکس خیلی نگران است که مبادا قبل از رسیدنش به دعا اینجا، تو را از وست پوینت بیرون قصرقند شهر دعا دعا کنند. اما من به او گفتم که خطر زیادی وجود ندارد.
فکر میکنم بمانی. مارک خندید، در حالی که تگزاس دعا با حیرت نشسته بود و به شورونها و شال کمر افسر جوان خیره شده بود. «سعی میکنم. آیا از نامزدی من - جادو و طلسمات آخرین نامزدی - چیزی شنیدهای؟» دیگری پاسخ داد: «بله، بله. برای همین به اینجا آمدم. به تو حسادت نمیکنم.» مرد عوام با لحنی متفکرانه گفت: «من خودم این کار را نمیکنم. من دوست ندارم دعوا کنم. هزار بار ترجیح میدهم دعوا نکنم، طلسم و همیشه وقتی بتوانم میگویم «نه». اما قسم خوردهام که جادو و طلسمات این نوع بمپور شهر دعا اذیت و آزاری که به من میشود را تحمل نکنم، و تا جایی که میتوانم، قصد ندارم این کار را بکنم.» فیشر گفت: «برایت آرزوی موفقیت میکنم.
این را به بچههای کلاس خودم هم گفتهام، طلسم نویس چون برخلاف ظاهرشان، فراموش نکردهام که تو آن دختر را از رودخانه نجات دادی.» دیگری موضوع را عوض کرد و پرسید: «میدانی اولین مردی که ملاقات میکنم چه کسی خواهد بود؟» «من اینطور فکر نمیکنم؛ کلاس الان دارد جلسهی خصوصی برگزار میکند تا تصمیم بگیرد چه کسی بهترین است. دفعهی اول خروس جنگی جایزهدارشان را میفرستند، هرچند شک دارم کسی خیلی بهتر از بیلی ویلیامز، همان بچهسالی که شلاق زدی، طلسم داشته باشیم. مهرستان شهر دعا با این حال[246] میخواهم به تو بگویم که باید در بهترین حالت خودت طلسم باشی، و میخواهم این را درک کنی.
وقتی مردی سه سال اینجا در وست پوینت بوده، همانطور که ما بودهایم، تقریباً در بهترین حالت ممکن در زندگیاش است. مارک پاسخ داد: «من هم همینطور.» فیشر با لحنی تند گفت: «اینطور نیستی. مشکل همین است. اگر بودی، به تو هشدار نمیدادم. شنیدهام که داری از آن شبحهای میمونی که راه انداختهای، حرف میزنی؛ بول هریس، آن بچهی بیمصرف یک ساله، مدام میگفت که تو را سوار قطار نیویورک میکند. تمام ماجرا این است که بیخواب شدهای.» طلسم نویس مالوری سعی کرد از موضوع به راحتی فنوج شهر دعا بگذرد، اما فیشر مجبور بود بگوید برای چه کاری آمده است. ادامه داد: «گمان میکنم به من ربطی ندارد، اما سعی کردهام انصاف را رعایت کنی.
و میخواهم این را بگویم: امروز برای مبارزه با آن افراد عجله کن، چون آنها سعی میکنند تو را مجبور به این کار کنند و تو پشیمان خواهی شد. همین. به عنوان طرف مورد چالش، زمان آن رسیده که خودت تصمیم بگیری. اگر حداقل برای یک هفته امتناع کنی، من از تو حمایت میکنم و مطمئن میشوم که همه چیز درست میشود، و اگر این کار را نکنی، آرزو میکنی که کاش این کار را کرده بودی.» کاپیتان محترم، پس از آنکه نصیحت حکیمانهی خود را عملی کرد، برخاست تا برود. شاید وجدانش[247] به هر حال کمی نگرانش کرد که این همه مدت در چادر عوام بهترین دعانویس شهر مانده بود.
او در حالی که به این موضوع جادو و طلسمات فکر میکرد، بیرون آمد و سه نفر از همکلاسیهایش را دید که از خیابان پایین میآمدند و به او نگاه میکردند. آنها هنگام عبور او را صدا زدند. «هی، فیشر!» آنها سه نفر بودند که قبلاً «کمیته» بودند؛ آنها هنوز یک کمیته بودند، اما برای هدفی متفاوت. هدف آنها دیدن فیشر بود.
بهترین دعانویس شهر او همان بعد از ظهر آمد تا در مورد آخرین هیجان با مارک صحبت کند؛ در واقع صحبت کردن یک افسر افسری با یک فرد عادی غیرمعمول بود، اما فیشر دعا تصمیم گرفت متفاوت باشد. و علاوه بر این، مالوری برای خودش امتیازات زیادی کسب کرده بود که اکثر افراد عادی حتی خوابش را هم نمیدیدند. فیشر گفت: «نامهای از دوستت، ویکس مریت، دریافت کردم. مرخصیاش رو به پایان است. بیچاره.[245] ویکس خیلی نگران است که مبادا قبل از رسیدنش به دعا اینجا، تو را از وست پوینت بیرون قصرقند شهر دعا دعا کنند. اما من به او گفتم که خطر زیادی وجود ندارد.
فکر میکنم بمانی. مارک خندید، در حالی که تگزاس دعا با حیرت نشسته بود و به شورونها و شال کمر افسر جوان خیره شده بود. «سعی میکنم. آیا از نامزدی من - جادو و طلسمات آخرین نامزدی - چیزی شنیدهای؟» دیگری پاسخ داد: «بله، بله. برای همین به اینجا آمدم. به تو حسادت نمیکنم.» مرد عوام با لحنی متفکرانه گفت: «من خودم این کار را نمیکنم. من دوست ندارم دعوا کنم. هزار بار ترجیح میدهم دعوا نکنم، طلسم و همیشه وقتی بتوانم میگویم «نه». اما قسم خوردهام که جادو و طلسمات این نوع بمپور شهر دعا اذیت و آزاری که به من میشود را تحمل نکنم، و تا جایی که میتوانم، قصد ندارم این کار را بکنم.» فیشر گفت: «برایت آرزوی موفقیت میکنم.
این را به بچههای کلاس خودم هم گفتهام، طلسم نویس چون برخلاف ظاهرشان، فراموش نکردهام که تو آن دختر را از رودخانه نجات دادی.» دیگری موضوع را عوض کرد و پرسید: «میدانی اولین مردی که ملاقات میکنم چه کسی خواهد بود؟» «من اینطور فکر نمیکنم؛ کلاس الان دارد جلسهی خصوصی برگزار میکند تا تصمیم بگیرد چه کسی بهترین است. دفعهی اول خروس جنگی جایزهدارشان را میفرستند، هرچند شک دارم کسی خیلی بهتر از بیلی ویلیامز، همان بچهسالی که شلاق زدی، طلسم داشته باشیم. مهرستان شهر دعا با این حال[246] میخواهم به تو بگویم که باید در بهترین حالت خودت طلسم باشی، و میخواهم این را درک کنی.
وقتی مردی سه سال اینجا در وست پوینت بوده، همانطور که ما بودهایم، تقریباً در بهترین حالت ممکن در زندگیاش است. مارک پاسخ داد: «من هم همینطور.» فیشر با لحنی تند گفت: «اینطور نیستی. مشکل همین است. اگر بودی، به تو هشدار نمیدادم. شنیدهام که داری از آن شبحهای میمونی که راه انداختهای، حرف میزنی؛ بول هریس، آن بچهی بیمصرف یک ساله، مدام میگفت که تو را سوار قطار نیویورک میکند. تمام ماجرا این است که بیخواب شدهای.» طلسم نویس مالوری سعی کرد از موضوع به راحتی فنوج شهر دعا بگذرد، اما فیشر مجبور بود بگوید برای چه کاری آمده است. ادامه داد: «گمان میکنم به من ربطی ندارد، اما سعی کردهام انصاف را رعایت کنی.
و میخواهم این را بگویم: امروز برای مبارزه با آن افراد عجله کن، چون آنها سعی میکنند تو را مجبور به این کار کنند و تو پشیمان خواهی شد. همین. به عنوان طرف مورد چالش، زمان آن رسیده که خودت تصمیم بگیری. اگر حداقل برای یک هفته امتناع کنی، من از تو حمایت میکنم و مطمئن میشوم که همه چیز درست میشود، و اگر این کار را نکنی، آرزو میکنی که کاش این کار را کرده بودی.» کاپیتان محترم، پس از آنکه نصیحت حکیمانهی خود را عملی کرد، برخاست تا برود. شاید وجدانش[247] به هر حال کمی نگرانش کرد که این همه مدت در چادر عوام بهترین دعانویس شهر مانده بود.
او در حالی که به این موضوع جادو و طلسمات فکر میکرد، بیرون آمد و سه نفر از همکلاسیهایش را دید که از خیابان پایین میآمدند و به او نگاه میکردند. آنها هنگام عبور او را صدا زدند. «هی، فیشر!» آنها سه نفر بودند که قبلاً «کمیته» بودند؛ آنها هنوز یک کمیته بودند، اما برای هدفی متفاوت. هدف آنها دیدن فیشر بود.
صدرا شهر دعا