ارسنجان شهر دعا

۳ بازديد
کمپ معبد آنجاست . می‌بینی؟» هاروی ویلتس گفت: «هیجان، هیجان، و چند تا هورا! یعنی می‌تونیم از وسط این جنگل رد بشیم و از انتهای شاخه قدیمی راه‌آهن بیایم بیرون. یه درخت سیب بزرگ اونجاست، یه بار ازش افتادم پایین. اونجا پر از جنگله و احتمال زیادی وجود داره که دوباره گم بشیم.» جادو و طلسمات پی وی می‌خواست بداند: «اینها چه نوع سیب‌هایی ارسنجان شهر دعا هستند؟» به او گفتم: «سیب پخته». بنابراین، من و بقیه‌ی آنها بعد از من شروع به خواندن سرود « رهبرتان را هر جا که می‌رود، دنبال کنید» جادو و طلسمات کردیم . فصل هشتم ما یک چرخش خوب انجام می‌دهیم همینطور که می‌رفتم گفتم: جادو و طلسمات «باید کلی سیب روی اون شاخه باشه.» بچه می‌خواست بداند: «کدام شاخه؟» به او گفتم: «شاخه‌ی قدیمی راه‌آهن.

مگر نمی‌دانی که سیب‌ها روی شاخه رشد می‌کنند؟» فکر کنم هیچ‌کدام از ما جز هاروی ویلتس چیزی در مورد آن شاخه قدیمی نمی‌دانستیم. آن یارو از خنده‌دارترین چیزها و مکان‌ها خبر دارد. می‌تواند شما را به کلبه‌های قدیمی سروستان شهر دعا در جنگل دعا و جاهایی مثل آن ببرد. او تمام کشاورزان را تا کیلومترها دور و بر کمپ می‌شناسد. می‌داند از کجا می‌توان دوغ مرغوب پیدا کرد. و طلسم نویس می‌داند از کجا ممکن است در اثر بهترین دعانویس شهر شن روان و خیلی جاهای قشنگ دیگر کشته شوید. می‌گوید این نوع شن را دوست دارد چون سریع است. آن یارو، دعا او به عمل اعتقاد دارد.

گفتم: «تا وقتی که بدونی کجا میریم، فرض کن برای یه مدت کوتاهی رهبر باشی.» پی وی فریاد زد: «من رهبر خواهم بود.» همه آنها گفتند: «بگذارید هروی رهبر باشد.» بهترین دعانویس شهر بنابراین من عقب ماندم و خوشحال بودم که برای مدتی از شر وظیفه رهبری خلاص شده‌ام. اما، خدای من، این هم نوعی وظیفه دنباله‌روی بود! آن یارو به سمت درخت‌ها تاب خورد و از روی دیوارهای خرامه شهر دعا سنگی پشتک وارو زد دعا و روی یک پا از روی صخره‌های بزرگ پرید - شب بخیر، ما اصلاً استراحت نکردیم. گفت: «زنجبیل می‌خواستی.» به او گفتم: «البته، جادو و طلسمات اما ما فلفل قرمز نمی‌خواستیم.

دل و جرأت داشته باش.» وای، آن یارو هیچ چیز را از دست نداد، درخت‌ها، دعا سنگ‌ها، نرده‌ها، و در تمام این مدت همچنان می‌خواند: از رهبر خود پیروی کنید، از رهبر خود پیروی کنید؛ از رهبر خود به درستی پیروی کنید. اگر او شروع به غلتیدن کند، یا در چاله‌ای می‌افتد؛ یا از درخت یا تیر تلگراف بالا می‌رود. تو هم باید انجامش بدی، شما این کار را می‌کنید؛ تو هم باید انجامش بدی. نمی‌تونم از همه کارهای دیوانه‌وار اون یارو براتون بگم. دیدن اینکه بقیه ما، مخصوصاً پی‌وی با اخم تمام صورتش، دنبالش می‌آمدیم خیلی خنده‌دار به نظر اوز شهر دعا می‌رسید.

حدس می‌زنم هاروی کاملاً می‌دانست دارد به کجا می‌رود، چون هر طلسم نویس کاری که می‌کرد، همیشه به یک ردپا برمی‌گشت. خیلی زود به شاخه قدیمی راه‌آهن رسیدیم. خیلی وقت پیش، این طلسم نویس شاخه به چند معدن می‌رفت. ما در امتداد مسیرهای قدیمی از میان جنگل حرکت کردیم. هروی روی یکی از ریل‌ها راه می‌رفت و همه ما سعی می‌کردیم روی آن بمانیم، اما حفظ تعادل برای ما سخت بود، طلسم نویس او آنقدر سریع می‌رفت. حدس می‌زنم شاید نیم مایل از آن طرف رفتیم و بعد جلوی خودمان یک ماشین قیر شهر دعا عجیب و غریب روی ریل دیدیم. قرار نبود آدم حمل کند، حدس می‌زنم قرار بود سنگ آهن حمل کند.

تقریباً به اندازه یک واگن برقی خیلی قدیمی طول داشت. یک میله آهنی بلند، یک جور اتصال عجیب و غریب، فکر کنم از آن جادو و طلسمات بیرون زده بود. همه جا باز بود، مثل یک گودال بزرگ و بزرگ. توده‌هایی از سنگ و خاک و چاله‌های قدیمی در نزدیکی آن فرو طلسم ریخته بود. هروی گفت، اینها معادن آهن قدیمی بودند. به او گفتم: «وای خدای من، من هر تابستان به تمپل کمپ آمده‌ام و قبلاً هرگز اینجا را ندیده‌ام. کریستف کلمب هیچ چیزی از تو کم ندارد.» او گفت: «رهبرتان را هر جا که می‌رود، دنبالش بروید.» و از انتهای ماشین پایین رفت طلسم و، با صدای بلند، به داخل رفت، بقیه‌ی ما هم پشت سرش.

داخلش پر از کاه بود. آن مرد نتوانست زیاد بنشیند. حدود ده ثانیه بعد، از جا طلسم نویس پرید و فریاد زد: «از رهبرتان پیروی کنید.» آنقدر خسته بودم که می‌توانستم تا کریسمس توی آن ماشین کوچک دراز بکشم، اما من بلند شدم و بقیه هم همینطور، همه به جز پی وی. گفتم: «بیا، از رهبرت پیروی کن.» «زیاد نه.» گفت. «می‌خواهم اینجا دراز بکشم و استراحت کنم.
تا كنون نظري ثبت نشده است
ارسال نظر آزاد است، اما اگر قبلا در رویا بلاگ ثبت نام کرده اید می توانید ابتدا وارد شوید.