دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۳:۵۳ ۲ بازديد
مینویسم چون قول داده بودم که میبینم، اما چیز زیادی برای گفتن وجود ندارد چون قبل از شروع کار یک نفر اتفاق زیادی نمیافتد. به هر حال، این را تا عصر نمینویسم تا بتوانم هر چه هست را به شما بگویم و همچنان به قولم عمل کنم. متاسفم که روز دوم را نگفتید چون فردا مسابقهای یا چیزی شبیه به آن برگزار میشود و من قرار است آن را ببینم. من در گروه گشت کلاغ هستم و همه آنها از بریجبورو هستند و جادو و طلسمات من از آنها خوشم میآید. فکر کنم باید در گروه گشتی به نام حلزونها باشم، چون من در ارومیه شهر دعا گشت زدن آرام هستم.
به جادو و طلسمات هر حال، سپاسگزارم که مجبور نیستم جلوی خندهام را بگیرم چون آن رفیق کوچولو به نام هریس طلسم در گروه من است. «گشت من» - آدم فکر میکند من صاحبش هستم، نه؟ این گروه کمی از بقیه اردوگاه دور است و سه کلبه در جنگل دارد. خیلی طلسم نویس قشنگ است. امروز تنها رفتم پیادهروی، بقیهی گشتیها مسابقهی پرش داشتند، از من پرسیدند اما من گفتم نه. حدس میزنم شاید فکر میکردند خندهدار است. از یک مسیری در جنگل رفتم تا یواشکی به بهترین دعانویس شهر پرندهها نزدیک کاشان شهر دعا شوم. به این میگویند کمین کردن. یک پرندهی خاکستری دیدم که یک تاپکوت به بالا داشت.
وای، میتوانست آواز دعا دعا بخواند. از پشت عینک اپرای مورد اعتمادم به او نگاه کردم و پرواز کرد و رفت. فکر کنم فکر کرد فکر میکنم خوانندهی اپرا هستم. خیلی سر طلسم و صدا کردم، مشکل همین بود. من برای دیدهبانها خیلی ساکت دعا و برای پرندهها خیلی پرسروصدا هستم. کاش به جای عینک اپرا، دوربین داشتم، قرار است از پرندهها عکس بگیریم. نگران نباش، آرام طلسم میگیرم. یکی از رفقا اینجا میگوید من با دندهی دو راه میروم - این زمانی است که ماشین کند میرود. از من پرسید اگر آتشسوزی شود عجله میکنم یا نه. او در گشت من نیست اما دوست دارد طلسم نویس پیادهروی کند، بنابراین قرار است یک شب که نمایش فیلم در تریویل است، پیاده دعا به کهریزک شهر دعا آنجا برویم.
هریس کوچولو میگوید که من باید با یک چوب سوخته روی پوست درخت توس نامه بنویسم، بنابراین اگر چنین نامهای از من گرفتید، تعجب نکنید. با عشق فراوان به هر دوی شما، ویلفرد از این نامه متوجه خواهید شد که چگونه قول ویلفرد مبنی بر اجتناب از هرگونه اعمال خشونتآمیز بر ذهن او حاکم بود؛ او هرگز آن را فراموش نکرد. او زندگی راحت خود را در نامههایش نسبتاً هوسانگیز توصیف میکرد، اما به نظر میرسید که همیشه در بهترین دعانویس شهر پذیرش موقعیت دشوارش، رگههایی از تأثر وجود دارد. یکی از تأثیرات زاهدان شهر دعا زندگی بسیار محدود دیدهبانی او این بود که او را از گروه گشت خودش خارج میکرد.
او ممکن بود کارهایی را که آنها انجام میدادند، جادو و طلسمات انجام ندهد، بنابراین وقت خود را به تنهایی میگذراند و به طور نامنظم پرسه میزد و پرندگان را تعقیب میکرد. چون دوربینی نداشت، تمام زحمات تنهاییاش به هدر میرفت. با این حال، او عینک اپرای مرگبار خود را به طلسم سمت پرندگان، سنجابها و سنجابهای زمینی نشانه گرفته بود و بهترین دعانویس شهر از نزدیک شدن هرچه بیشتر به آنها لذت میبرد. این سرگرمیای بود که بعید بود به سلامتیاش آسیبی برساند. با این حال، او به دلاوریِ ستودنیِ کلاغها افتخار میکرد و پسرهای گشت او را دوست داشتند. آنها فکر میکردند او یک عدد فرد است و از اینکه ساکت بود و دوست داشت به تنهایی اینجا دامغان شهر دعا و آنجا برود، ایرادی به او نمیگرفتند.
او خیلی زود به چهرهای آشنا در اردوگاه تبدیل شد، پرسه میزد، برای تماشای بازیها و مسابقات میایستاد و همیشه کارها را آسان میگرفت. او آشناییهای کمی پیدا کرد و حتی برخلاف پیشنهاد تام، با عمو جب پیر «رفت و صحبت» نکرد. او تلاش کرد اما کاملاً موفق نشد. درست زمانی که میخواست به سمت مقدسترین مکان عمو بهترین دعانویس شهر جب (که پله پشتی جادو و طلسمات کلبه اداری بود) برود، چندین پیشاهنگ پرسه زن با عصبانیت بر سر پیرمرد ریختند و این پایان ماجراجویی کوچک ویلفرد بود. فصل هشتم نور زیر بوته ویلفرد به گروه گشتیاش افتخار میکرد؛ به اینکه یک کلاغ بود.
کمروییاش، و همچنین فعالیتهای محدودش، مانع از آن میشد که در زندگی طاقتفرسای گشتی غرق شود. طلسم نویس اما او سوالات زیادی در مورد جوایز میپرسید و علاقه و غرور زیادی به افتخاراتی که گروه طلسم نویس گشتیاش کسب کرده بود، نشان میداد. با این حال، او یک غریبه به نظر میرسید.
به جادو و طلسمات هر حال، سپاسگزارم که مجبور نیستم جلوی خندهام را بگیرم چون آن رفیق کوچولو به نام هریس طلسم در گروه من است. «گشت من» - آدم فکر میکند من صاحبش هستم، نه؟ این گروه کمی از بقیه اردوگاه دور است و سه کلبه در جنگل دارد. خیلی طلسم نویس قشنگ است. امروز تنها رفتم پیادهروی، بقیهی گشتیها مسابقهی پرش داشتند، از من پرسیدند اما من گفتم نه. حدس میزنم شاید فکر میکردند خندهدار است. از یک مسیری در جنگل رفتم تا یواشکی به بهترین دعانویس شهر پرندهها نزدیک کاشان شهر دعا شوم. به این میگویند کمین کردن. یک پرندهی خاکستری دیدم که یک تاپکوت به بالا داشت.
وای، میتوانست آواز دعا دعا بخواند. از پشت عینک اپرای مورد اعتمادم به او نگاه کردم و پرواز کرد و رفت. فکر کنم فکر کرد فکر میکنم خوانندهی اپرا هستم. خیلی سر طلسم و صدا کردم، مشکل همین بود. من برای دیدهبانها خیلی ساکت دعا و برای پرندهها خیلی پرسروصدا هستم. کاش به جای عینک اپرا، دوربین داشتم، قرار است از پرندهها عکس بگیریم. نگران نباش، آرام طلسم میگیرم. یکی از رفقا اینجا میگوید من با دندهی دو راه میروم - این زمانی است که ماشین کند میرود. از من پرسید اگر آتشسوزی شود عجله میکنم یا نه. او در گشت من نیست اما دوست دارد طلسم نویس پیادهروی کند، بنابراین قرار است یک شب که نمایش فیلم در تریویل است، پیاده دعا به کهریزک شهر دعا آنجا برویم.
هریس کوچولو میگوید که من باید با یک چوب سوخته روی پوست درخت توس نامه بنویسم، بنابراین اگر چنین نامهای از من گرفتید، تعجب نکنید. با عشق فراوان به هر دوی شما، ویلفرد از این نامه متوجه خواهید شد که چگونه قول ویلفرد مبنی بر اجتناب از هرگونه اعمال خشونتآمیز بر ذهن او حاکم بود؛ او هرگز آن را فراموش نکرد. او زندگی راحت خود را در نامههایش نسبتاً هوسانگیز توصیف میکرد، اما به نظر میرسید که همیشه در بهترین دعانویس شهر پذیرش موقعیت دشوارش، رگههایی از تأثر وجود دارد. یکی از تأثیرات زاهدان شهر دعا زندگی بسیار محدود دیدهبانی او این بود که او را از گروه گشت خودش خارج میکرد.
او ممکن بود کارهایی را که آنها انجام میدادند، جادو و طلسمات انجام ندهد، بنابراین وقت خود را به تنهایی میگذراند و به طور نامنظم پرسه میزد و پرندگان را تعقیب میکرد. چون دوربینی نداشت، تمام زحمات تنهاییاش به هدر میرفت. با این حال، او عینک اپرای مرگبار خود را به طلسم سمت پرندگان، سنجابها و سنجابهای زمینی نشانه گرفته بود و بهترین دعانویس شهر از نزدیک شدن هرچه بیشتر به آنها لذت میبرد. این سرگرمیای بود که بعید بود به سلامتیاش آسیبی برساند. با این حال، او به دلاوریِ ستودنیِ کلاغها افتخار میکرد و پسرهای گشت او را دوست داشتند. آنها فکر میکردند او یک عدد فرد است و از اینکه ساکت بود و دوست داشت به تنهایی اینجا دامغان شهر دعا و آنجا برود، ایرادی به او نمیگرفتند.
او خیلی زود به چهرهای آشنا در اردوگاه تبدیل شد، پرسه میزد، برای تماشای بازیها و مسابقات میایستاد و همیشه کارها را آسان میگرفت. او آشناییهای کمی پیدا کرد و حتی برخلاف پیشنهاد تام، با عمو جب پیر «رفت و صحبت» نکرد. او تلاش کرد اما کاملاً موفق نشد. درست زمانی که میخواست به سمت مقدسترین مکان عمو بهترین دعانویس شهر جب (که پله پشتی جادو و طلسمات کلبه اداری بود) برود، چندین پیشاهنگ پرسه زن با عصبانیت بر سر پیرمرد ریختند و این پایان ماجراجویی کوچک ویلفرد بود. فصل هشتم نور زیر بوته ویلفرد به گروه گشتیاش افتخار میکرد؛ به اینکه یک کلاغ بود.
کمروییاش، و همچنین فعالیتهای محدودش، مانع از آن میشد که در زندگی طاقتفرسای گشتی غرق شود. طلسم نویس اما او سوالات زیادی در مورد جوایز میپرسید و علاقه و غرور زیادی به افتخاراتی که گروه طلسم نویس گشتیاش کسب کرده بود، نشان میداد. با این حال، او یک غریبه به نظر میرسید.
کمال شهر شهر دعا