دوشنبه ۲۷ بهمن ۰۴ | ۱۰:۵۱ ۴ بازديد
هم به جلسه رفتند. آنها به خوبی به جلوی جمعیت رفتند، راهنما قدمهای مردد مردی را که هدایتش را بر عهده داشت، ثابت نگه میداشت. «داد» نشست و پس از استراحتی کوتاه، کمکم به خود آمد و متوجه شد که کجاست. از شرم سرش را پایین انداخت و با پیشرفت مراسم گریه کرد. او ضعیف، عصبی و داغان بود. به خودِ در هم شکستهاش نگاه کرد و با روحش از ویرانیای که میدید، ناله میکرد. او آرزو داشت از قید و بند وحشتناکی که او را در بند خود گرفته بود، رهایی یابد. او با درد و رنج، در این زمانِ نیاز شدید، با روحش دماوند شهر دعا فریاد کمک سر داد.
موعظه شروع شد. به نظر «داد» کشیش داشت مستقیم با او صحبت میکرد. (در واقع، آن آقا ورود او به کلیسا را زیر نظر داشت و اغلب هنگام بیان این نکته یا آن نکته، او را در ذهن داشت.) در زیر فصاحت پرشور این بهترین دعانویس شهر مرد، اندوه «داد» افزایش یافت تا جایی که تقریباً دیوانه شد. وقتی به این نقطه رسید، سخنران کلمات زیر را بر زبان آورد: «ای جوان، هر که هستی، مهم نیست چقدر به طلسم گناه آلوده یا آلوده به گناه باشی، به عیسی ایمان بیاور و تمام گناهانت پاک خواهد شد. آیا تو مستی و اشتهای نسیم شهر شهر دعا نوشیدن داری که زندگیات را میپوساند؟ خود را در آغوش عیسی بینداز، و او اشتهای تو را برای نوشیدن از بین خواهد برد و به تو قدرت خواهد داد تا
بر جادو و طلسمات تمام وسوسههای زندگی سابقت غلبه کنی. بگذار نور عیسی یک بار در روحت بتابد و دیگر نه ابری و نه طوفانی به آنجا راه نخواهد یافت. همه چیز روشنایی و پاکی خواهد بود. چیزهای کهنه از دعا بین خواهند رفت و همه چیز نو خواهد شد. من امشب این رستگاری بهترین دعانویس شهر را به تو تقدیم میکنم، ای روح خسته و بیمار از گناه. آن را بپذیر، از تو التماس میکنم. بگذار خورشید عدالت در این ساعت بر تو بتابد و دیگر هرگز در تاریکی نخواهی بود.» مرد از درون مایهاش میدرخشید و مخاطبانش با جذابیت آنی او گرم ری شهر دعا میشدند.
روح «داد» امیدوار شد. تمام این چیزهایی که وعده داده شده بود، همان چیزهایی بودند که او آرزویش را داشت. او بارها و بارها به خود قول داده جادو و طلسمات بود که از انجام کارهای بد دست بردارد و در هر مورد، قول خود را زیر پا گذاشته بود. از این بابت از خود متنفر بود و دعا دستانش طلسم را برای نجات از وضعیت فلاکتبارش دراز کرد. در اینجا، کمک ارائه طلسم نویس شد. چرا نباید آن را بگیرد؟ و سپس جمعیت بزرگ با صدایی همچون باد شدید و خروشان برخاستند و همه با هم خواندند، با تأثیری که طلسم نویس باید دیده ورامین شهر دعا شود تا تحقق یابد، «همانطور که من هستم، بدون یک التماس» و غیره.
خانمها و آقایان، میدانید بعدش چه شد، مگر نه؟ «داد» ویور قبل از اینکه کلیسا را ترک کند، «امیدی در دلش زنده شد». فصل هجدهم اگر ابرها طلسم نویس و طوفانها نبودند، مطمئناً چه دنیای آفتابیای میشد! اما من در همه جا ابر و طوفان وجود دارد. میدانم که افسانههایی از سرزمینهای همیشه آفتابی طلسم نویس وجود دارد. من از چنین آب و هوایی بازدید کردهام. در آنجا نیز ابرها و طوفانهایی یافتهام. بومیان به من گفتهاند که چنین طلسم نویس مواردی استثنایی بودهاند. بدون شک بودند، اما ابرها در آنجا هم مانند جاهای دیگر، جلوی نور خورشید را میگرفتند و من یک بار سرمای وحشتناکی خوردم، سرماخوردگیای که نزدیک بود به مرگم منجر شود، چون بدون ********ر بیرون قرچک شهر دعا رفته بودم، در کشوری که کاملاً مطمئن بودم طلسم هرگز باران نمیبارد - حداقل
نه در آن فصل از سال. بنابراین نتیجه همه اینها دعا این است که من یاد بهترین دعانویس شهر گرفتهام به داستانهای هوای همیشه خوب در هر نقطهای از این زمین سبز بیاعتماد باشم، مهم نیست که چقدر محکم توسط شهادتهای مردان و زنان خوب، خیرخواه و از هر نظر راستگو پشتیبانی شوند. خیلی راحت میتوان نظری را بیان کرد که بر اساس تعداد کافی از حقایق برای توجیه ادعایش نباشد. آنچه در این دنیای طوفانزده، در ماجرای آفتاب و طوفان برای من اتفاق افتاده، برای «داد» ویور در تجربه مذهبیاش نیز اتفاق افتاده است. او زندگی جدیدش را با جسارت آغاز کرد.
موعظه شروع شد. به نظر «داد» کشیش داشت مستقیم با او صحبت میکرد. (در واقع، آن آقا ورود او به کلیسا را زیر نظر داشت و اغلب هنگام بیان این نکته یا آن نکته، او را در ذهن داشت.) در زیر فصاحت پرشور این بهترین دعانویس شهر مرد، اندوه «داد» افزایش یافت تا جایی که تقریباً دیوانه شد. وقتی به این نقطه رسید، سخنران کلمات زیر را بر زبان آورد: «ای جوان، هر که هستی، مهم نیست چقدر به طلسم گناه آلوده یا آلوده به گناه باشی، به عیسی ایمان بیاور و تمام گناهانت پاک خواهد شد. آیا تو مستی و اشتهای نسیم شهر شهر دعا نوشیدن داری که زندگیات را میپوساند؟ خود را در آغوش عیسی بینداز، و او اشتهای تو را برای نوشیدن از بین خواهد برد و به تو قدرت خواهد داد تا
بر جادو و طلسمات تمام وسوسههای زندگی سابقت غلبه کنی. بگذار نور عیسی یک بار در روحت بتابد و دیگر نه ابری و نه طوفانی به آنجا راه نخواهد یافت. همه چیز روشنایی و پاکی خواهد بود. چیزهای کهنه از دعا بین خواهند رفت و همه چیز نو خواهد شد. من امشب این رستگاری بهترین دعانویس شهر را به تو تقدیم میکنم، ای روح خسته و بیمار از گناه. آن را بپذیر، از تو التماس میکنم. بگذار خورشید عدالت در این ساعت بر تو بتابد و دیگر هرگز در تاریکی نخواهی بود.» مرد از درون مایهاش میدرخشید و مخاطبانش با جذابیت آنی او گرم ری شهر دعا میشدند.
روح «داد» امیدوار شد. تمام این چیزهایی که وعده داده شده بود، همان چیزهایی بودند که او آرزویش را داشت. او بارها و بارها به خود قول داده جادو و طلسمات بود که از انجام کارهای بد دست بردارد و در هر مورد، قول خود را زیر پا گذاشته بود. از این بابت از خود متنفر بود و دعا دستانش طلسم را برای نجات از وضعیت فلاکتبارش دراز کرد. در اینجا، کمک ارائه طلسم نویس شد. چرا نباید آن را بگیرد؟ و سپس جمعیت بزرگ با صدایی همچون باد شدید و خروشان برخاستند و همه با هم خواندند، با تأثیری که طلسم نویس باید دیده ورامین شهر دعا شود تا تحقق یابد، «همانطور که من هستم، بدون یک التماس» و غیره.
خانمها و آقایان، میدانید بعدش چه شد، مگر نه؟ «داد» ویور قبل از اینکه کلیسا را ترک کند، «امیدی در دلش زنده شد». فصل هجدهم اگر ابرها طلسم نویس و طوفانها نبودند، مطمئناً چه دنیای آفتابیای میشد! اما من در همه جا ابر و طوفان وجود دارد. میدانم که افسانههایی از سرزمینهای همیشه آفتابی طلسم نویس وجود دارد. من از چنین آب و هوایی بازدید کردهام. در آنجا نیز ابرها و طوفانهایی یافتهام. بومیان به من گفتهاند که چنین طلسم نویس مواردی استثنایی بودهاند. بدون شک بودند، اما ابرها در آنجا هم مانند جاهای دیگر، جلوی نور خورشید را میگرفتند و من یک بار سرمای وحشتناکی خوردم، سرماخوردگیای که نزدیک بود به مرگم منجر شود، چون بدون ********ر بیرون قرچک شهر دعا رفته بودم، در کشوری که کاملاً مطمئن بودم طلسم هرگز باران نمیبارد - حداقل
نه در آن فصل از سال. بنابراین نتیجه همه اینها دعا این است که من یاد بهترین دعانویس شهر گرفتهام به داستانهای هوای همیشه خوب در هر نقطهای از این زمین سبز بیاعتماد باشم، مهم نیست که چقدر محکم توسط شهادتهای مردان و زنان خوب، خیرخواه و از هر نظر راستگو پشتیبانی شوند. خیلی راحت میتوان نظری را بیان کرد که بر اساس تعداد کافی از حقایق برای توجیه ادعایش نباشد. آنچه در این دنیای طوفانزده، در ماجرای آفتاب و طوفان برای من اتفاق افتاده، برای «داد» ویور در تجربه مذهبیاش نیز اتفاق افتاده است. او زندگی جدیدش را با جسارت آغاز کرد.
کمال شهر شهر دعا