جمعه ۲۴ بهمن ۰۴ | ۱۵:۱۳ ۵ بازديد
جاده کرد. طولی نکشید که مزرعهی بزرگی را در مقابل خود دید و به جادهای که به آن منتهی میشد پیچید. تازه وقت شام بود و کشاورز داشت دستهایش را بیرون از در آشپزخانه میشست. یورگیس به او گفت: «ببخشید، بهترین دعانویس شهر آقا، میتوانم چیزی بخورم؟ میتوانم پولش را بدهم.» که کشاورز سریع جواب داد: «ما اینجا به ولگردها غذا نمیدهیم. بروید و بروید!» یورگیس بیهیچ کلامی رویش را برگرداند. اما وقتی از کنار طویله گذشت، به مزرعهای که تازه شخم زده شده بود و کشاورز نهالهای کاج جوان در آن بندرعباس شهر دعا کاشته بود رسید، با خشم شروع به کندن آنها از ریشه کرد و قبل از رسیدن به انتهای مزرعه، حداقل صد نهال را از ریشه کند.
این انتقام او بود و دوباره طبیعتش را طلسم نویس سخت کرد؛ از آن پس او مبارزی بود که به همه بهای یکسانی میپرداخت. یورگیس با این افکار طلسم در ذهنش، از میان جنگلی انبوه گذشت که در آن سوی آن، کمی دورتر در غرب، مزرعهی دیگری دید. در آنجا درخواست جا و غذا کرد؛ و طلسم نویس با دیدن کشاورز دعا که به او خیره شده بود، اضافه کرد: «حتی اگر جادو و طلسمات میتوانستم در انبار بخوابم، خوشحال میشدم.» دیگری گفت: «باشه، فهمیدم. سیگار میکشی؟» یورگیس پاسخ داد: «گاهی اوقات، اما نه در فضای قشم شهر دعا باز.» وقتی مرد موافقت کرد، پرسید: «قیمتش چقدر است؟ من پول زیادی ندارم.» کشاورز گفت: «برای هر وعده غذا بیست سنت میگیرم.
برای جای خواب در انبار هیچ پولی نمیگیرم.» سپس یورگیس به طلسم نویس اتاق رفت و با همسر کشاورز و شش فرزندش سر میز طلسم نشست. غذای بسیار لذیذی بود - لوبیا پخته، سیبزمینی پوستکنده، مارچوبه آبپز و خورشتی، مربای توتفرنگی، برشهای ضخیم نان و یک پارچ بزرگ شیر. یورگیس از شب عروسیاش چنین غذای جشنی نخورده بود و تمام تلاشش را میکرد تا بیست سنتش را جبران کند. همه آنها آنقدر گرسنه بودند که حوصله حرف زدن نداشتند؛ اما وقتی دعا غذا تمام شد، مردها روی پلهها نشستند و هرمز شهر دعا پیپهایشان را روشن کردند و کشاورز شروع به پرسوجو از مهمانش کرد.
وقتی یورگیس توضیح داد که کارگری اهل شیکاگو است و در حال حاضر بیکار است، صاحبخانه گفت: «چرا اینجا جادو و طلسمات نمیمانی و برای من کار نمیکنی؟» یورگیس پاسخ داد: «من الان واقعاً دنبال کار نمیگردم.» کشاورز با نگاهی به بدن تنومند مهمانش قول داد: «پول خوبی بهت میدم - روزی جادو و طلسمات یک دلار و یه زندگی راحت. اینجا به شدت به کمک نیاز هست.» یورگیس با عجله پرسید: «آیا حقوق در زمستان با تابستان یکسان است؟» کشاورز گفت: «نه، جادو و طلسمات نه؛ طلسم نویس بعد از نوامبر به تو نیازی ندارم - دعا اینجا به اندازه کافی بزرگ نیست که بتوان یک مرد را در طول زمستان در آن نگه بهترین دعانویس شهر داشت.» یورگیس گفت: «میبینم، دقیقاً خرم آباد شهر دعا همین فکر را میکردم.
وقتی از من سیر شدی، مرا به برف میاندازی.» (همانطور که خواهیم دید، یورگیس از قبل به فکر منافع خودش افتاده طلسم نویس بود.) کشاورز که متوجه منظور یورگیس شده بود، پاسخ داد: «فکر نمیکنم دقیقاً همینطور باشد. آدم حسابی مثل تو میتواند هر جایی، چه در شهرها و چه در جاهای دیگر، برای زمستان جایی پیدا کند.» یورگیس گفت: «بله، همه جا اینطور فکر میکنند. وقتی مردم در شهرها آنقدر جمع میشوند که دیگران مجبور میشوند برای امرار معاش گدایی یا دزدی کنند، به آنها میگویند که به روستا بروند، جایی آمل شهر دعا که همیشه کمبود کارگر وجود دارد.» طلسم کشاورز لحظهای فکر کرد.
بالاخره پرسید: «وقتی پولت تمام شود چه اتفاقی میافتد؟ آن وقت قبول میکنی که پیش ما بیایی، نه؟» یورگیس گفت: «بیایید صبر کنیم تا آنها بروند، و بعد خواهیم دید.» یورگیس مدت طولانی و عمیقی در دعا انبار خوابید و وقتی بیدار شد، کشاورز صبحانه مفصلی شامل قهوه، نان گندم، بلغور جو دوسر و مربای گیلاس به او داد، همه اینها فقط با پانزده سنت؛ شاید نمایش هوشمندانه او شب قبل، اهل خانه را تحت تأثیر قرار داده بود. سپس یورگیس خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد. حالا دوره واقعی تنهایی در زندگی یورگیس آغاز شده بود. به ندرت پیش میآمد که ارباب سابقش با او به این خوبی رفتار کند.
او یاد گرفته بود که از خانهها و عمارتها بترسد و شبها را در جنگل یا مزارع جادو و طلسمات باز بگذراند. اگر باران میبارید، در یک ساختمان خالی و خلوت پناه میگرفت و اگر خانهای در آن نزدیکی نبود، صبورانه منتظر میماند تا هوا تاریک شود و بتواند به خانهای نزدیک شود.
این انتقام او بود و دوباره طبیعتش را طلسم نویس سخت کرد؛ از آن پس او مبارزی بود که به همه بهای یکسانی میپرداخت. یورگیس با این افکار طلسم در ذهنش، از میان جنگلی انبوه گذشت که در آن سوی آن، کمی دورتر در غرب، مزرعهی دیگری دید. در آنجا درخواست جا و غذا کرد؛ و طلسم نویس با دیدن کشاورز دعا که به او خیره شده بود، اضافه کرد: «حتی اگر جادو و طلسمات میتوانستم در انبار بخوابم، خوشحال میشدم.» دیگری گفت: «باشه، فهمیدم. سیگار میکشی؟» یورگیس پاسخ داد: «گاهی اوقات، اما نه در فضای قشم شهر دعا باز.» وقتی مرد موافقت کرد، پرسید: «قیمتش چقدر است؟ من پول زیادی ندارم.» کشاورز گفت: «برای هر وعده غذا بیست سنت میگیرم.
برای جای خواب در انبار هیچ پولی نمیگیرم.» سپس یورگیس به طلسم نویس اتاق رفت و با همسر کشاورز و شش فرزندش سر میز طلسم نشست. غذای بسیار لذیذی بود - لوبیا پخته، سیبزمینی پوستکنده، مارچوبه آبپز و خورشتی، مربای توتفرنگی، برشهای ضخیم نان و یک پارچ بزرگ شیر. یورگیس از شب عروسیاش چنین غذای جشنی نخورده بود و تمام تلاشش را میکرد تا بیست سنتش را جبران کند. همه آنها آنقدر گرسنه بودند که حوصله حرف زدن نداشتند؛ اما وقتی دعا غذا تمام شد، مردها روی پلهها نشستند و هرمز شهر دعا پیپهایشان را روشن کردند و کشاورز شروع به پرسوجو از مهمانش کرد.
وقتی یورگیس توضیح داد که کارگری اهل شیکاگو است و در حال حاضر بیکار است، صاحبخانه گفت: «چرا اینجا جادو و طلسمات نمیمانی و برای من کار نمیکنی؟» یورگیس پاسخ داد: «من الان واقعاً دنبال کار نمیگردم.» کشاورز با نگاهی به بدن تنومند مهمانش قول داد: «پول خوبی بهت میدم - روزی جادو و طلسمات یک دلار و یه زندگی راحت. اینجا به شدت به کمک نیاز هست.» یورگیس با عجله پرسید: «آیا حقوق در زمستان با تابستان یکسان است؟» کشاورز گفت: «نه، جادو و طلسمات نه؛ طلسم نویس بعد از نوامبر به تو نیازی ندارم - دعا اینجا به اندازه کافی بزرگ نیست که بتوان یک مرد را در طول زمستان در آن نگه بهترین دعانویس شهر داشت.» یورگیس گفت: «میبینم، دقیقاً خرم آباد شهر دعا همین فکر را میکردم.
وقتی از من سیر شدی، مرا به برف میاندازی.» (همانطور که خواهیم دید، یورگیس از قبل به فکر منافع خودش افتاده طلسم نویس بود.) کشاورز که متوجه منظور یورگیس شده بود، پاسخ داد: «فکر نمیکنم دقیقاً همینطور باشد. آدم حسابی مثل تو میتواند هر جایی، چه در شهرها و چه در جاهای دیگر، برای زمستان جایی پیدا کند.» یورگیس گفت: «بله، همه جا اینطور فکر میکنند. وقتی مردم در شهرها آنقدر جمع میشوند که دیگران مجبور میشوند برای امرار معاش گدایی یا دزدی کنند، به آنها میگویند که به روستا بروند، جایی آمل شهر دعا که همیشه کمبود کارگر وجود دارد.» طلسم کشاورز لحظهای فکر کرد.
بالاخره پرسید: «وقتی پولت تمام شود چه اتفاقی میافتد؟ آن وقت قبول میکنی که پیش ما بیایی، نه؟» یورگیس گفت: «بیایید صبر کنیم تا آنها بروند، و بعد خواهیم دید.» یورگیس مدت طولانی و عمیقی در دعا انبار خوابید و وقتی بیدار شد، کشاورز صبحانه مفصلی شامل قهوه، نان گندم، بلغور جو دوسر و مربای گیلاس به او داد، همه اینها فقط با پانزده سنت؛ شاید نمایش هوشمندانه او شب قبل، اهل خانه را تحت تأثیر قرار داده بود. سپس یورگیس خداحافظی کرد و به راه خود ادامه داد. حالا دوره واقعی تنهایی در زندگی یورگیس آغاز شده بود. به ندرت پیش میآمد که ارباب سابقش با او به این خوبی رفتار کند.
او یاد گرفته بود که از خانهها و عمارتها بترسد و شبها را در جنگل یا مزارع جادو و طلسمات باز بگذراند. اگر باران میبارید، در یک ساختمان خالی و خلوت پناه میگرفت و اگر خانهای در آن نزدیکی نبود، صبورانه منتظر میماند تا هوا تاریک شود و بتواند به خانهای نزدیک شود.
کمال شهر شهر دعا