پنجشنبه ۲۳ بهمن ۰۴ | ۱۱:۵۳ ۴ بازديد
قاضی کرد و با تمام وجود فریاد زد: «پس چه اتفاقی برای خانوادهام خواهد افتاد؟ من یک همسر و یک فرزند کوچک دارم، آقا، و آنها یک پنی هم پول ندارند - خدای من، آنها از گرسنگی دارند میمیرند!» قاضی با لحنی خشک جادو و طلسمات گفت: «قبل از اینکه اقدام به قتل کنی، باید به این موضوع فکر میکردی.» و توجهش را به طلسم نویس موضوع بعدی معطوف کرد. یورگیس میخواست کلمه دیگری بگوید، اما یکی از پلیسها گلویش را محکم گرفت و دیگری به همان طلسم اندازه گردنش را. دو پلیس خرمشهر شهر دعا دیگر به محض اینکه دیدند او مقاومت میکند به کمکش آمدند.
بنابراین او را بدون معطلی از دادگاه بیرون بردند. در دوردستها، در انتهای اتاق، نگاهی اجمالی به الزبیتا و کاترینا انداخت که از جا بلند شده بودند و با وحشتی بیکلام، آن منظره هولناک را تماشا میکردند. او یک تلاش ناامیدانه دیگر انجام داد، اما دوباره پلیسها دعا گلویش را گرفته بودند بهترین دعانویس شهر - و او مجبور شد از مبارزه نابرابر دست بکشد. او را با سر به سلولی انداختند که زندانیان دیگر منتظر نوبت خود برای حضور در برابر قاضی یا بازگرداندن به زندان بودند. به محض پایان محاکمه، همه آنها را در یک دزفول شهر دعا واگن زندان با میلههای آهنی به نام "مه سیاه" قفل کردند و به مقصدشان بردند.
بهترین دعانویس شهر این بار یورگیس را به «برایدول»، زندان کوچکی که جادو و طلسمات محکومان شهرستان کوک دوران محکومیت خود را در آن میگذرانند، بردند. آنجا حتی کثیفتر و شلوغتر از زندان قبلی بود. همه زندانیان طلسم «بیارزش» به آنجا برده شده بودند - دزدان خردهپا، کلاهبرداران، آشوبگران، ولگردها و انواع و اقسام بیبندوباران. همسلولی یورگیس یک میوهفروش ایتالیایی بود که از رشوه دادن به پلیس خودداری کرده بود و به دلیل حمل یک چاقوی جیبی بزرگ در کتش دستگیر شده بود. از آنجایی که این مرد یک کلمه انگلیسی آبادان شهر دعا نمیفهمید، یورگیس از آزادی زودهنگامش خوشحال شد. به جای او یک ملوان دعا نروژی آمد که در اثر چند دعوا کر شده بود و بلافاصله شروع به دعوا با یورگیس کرد، زیرا او آنقدر بیقرار روی تخت بالایی میخوابید جادو و طلسمات که گرد و
غبار و کود را روی او که روی تخت پایینی دراز کشیده بود، میریخت. اگر خوشبختانه زندانیان کار منظم در فضای باز نداشتند، زندگی روزمره با این رفیق مغرور غیرقابل تحمل میشد. مجازات آنها شکستن سنگ بود. ده روز از سی بهترین دعانویس شهر روز بدون اینکه یورگیس از خانوادهاش خبری داشته باشد، سپری شد. بالاخره یک روز یکی از نگهبانان آمد و به او گفت که کسی بیرون است و میخواهد با او صحبت کند. رنگ یورگیس مثل برف تازه سفید شد و زانوهایش چنان سست شد که به طلسم سختی میتوانست از غرفهاش بیرون بیاید. نگهبان اهواز شهر دعا او را از راهرویی دراز طلسم نویس و پلههای زیاد تا اتاق پذیرایی که مانند سلول زندان میلهای بود، همراهی کرد.
از میان آن راهرو، چشم یورگیس شخصی را که روی صندلی نشسته بود، تشخیص داد؛ همین که وارد دعا اتاق شد، آن شخص از جا پرید و یورگیس او را شناخت که استانیسلواس کوچک است! با دیدن حتی یکی از آن خانههای عزیز و آرزویش، مرد بزرگ غش کرده بود - مجبور بود برای صاف نگه داشتن خود به پشتی صندلی تکیه دهد و دستش را روی پیشانیاش گذاشت، گویی میخواست غبار را از چشمانش پاک کند. با صدای ضعیفی پرسید: «همه چیز روبراهه؟» استانیسلواکی کوچک میلرزید و به نظر میرسید هر دو بجنورد شهر دعا از صحبت کردن میترسند. «آنها - آنها مرا اینجا فرستادند تا به تو دعا بگویم -» او هق هق گریهاش را خفه کرد.
یورگیس فریاد زد: «چی؟» نگاه پسر را دنبال جادو و طلسمات کرد و دید که روی نگهبان ثابت مانده است. فریاد زد: «نگران او نباشید! حالشان در خانه چطور است؟» استانیسلواس حالا گفت: «اونا خیلی مریض است. و همه ما داریم از بهترین دعانویس شهر گرسنگی میمیریم. دیگر نمیتوانیم این وضع طلسم نویس را تحمل کنیم. فکر میکردیم تو میآیی و به ما کمک میکنی.» یورگیس مجبور شد دوباره پشتی صندلیاش را محکم بگیرد. دانههای درشت عرق بیرون زده بودند و تمام پیشانیاش را پوشانده بودند؛ دستانش مشت شده بودند و میلرزیدند، انگار دعا که دچار تشنج شده باشد. او با جادو و طلسمات نالهای سخت گفت: «نمیتوانم نمیتوانم کمکت کنم.» پسر با عجله و نفس نفس زنان ادامه داد: «اونا تمام روز توی اتاقش طلسم دراز میکشد.
بنابراین او را بدون معطلی از دادگاه بیرون بردند. در دوردستها، در انتهای اتاق، نگاهی اجمالی به الزبیتا و کاترینا انداخت که از جا بلند شده بودند و با وحشتی بیکلام، آن منظره هولناک را تماشا میکردند. او یک تلاش ناامیدانه دیگر انجام داد، اما دوباره پلیسها دعا گلویش را گرفته بودند بهترین دعانویس شهر - و او مجبور شد از مبارزه نابرابر دست بکشد. او را با سر به سلولی انداختند که زندانیان دیگر منتظر نوبت خود برای حضور در برابر قاضی یا بازگرداندن به زندان بودند. به محض پایان محاکمه، همه آنها را در یک دزفول شهر دعا واگن زندان با میلههای آهنی به نام "مه سیاه" قفل کردند و به مقصدشان بردند.
بهترین دعانویس شهر این بار یورگیس را به «برایدول»، زندان کوچکی که جادو و طلسمات محکومان شهرستان کوک دوران محکومیت خود را در آن میگذرانند، بردند. آنجا حتی کثیفتر و شلوغتر از زندان قبلی بود. همه زندانیان طلسم «بیارزش» به آنجا برده شده بودند - دزدان خردهپا، کلاهبرداران، آشوبگران، ولگردها و انواع و اقسام بیبندوباران. همسلولی یورگیس یک میوهفروش ایتالیایی بود که از رشوه دادن به پلیس خودداری کرده بود و به دلیل حمل یک چاقوی جیبی بزرگ در کتش دستگیر شده بود. از آنجایی که این مرد یک کلمه انگلیسی آبادان شهر دعا نمیفهمید، یورگیس از آزادی زودهنگامش خوشحال شد. به جای او یک ملوان دعا نروژی آمد که در اثر چند دعوا کر شده بود و بلافاصله شروع به دعوا با یورگیس کرد، زیرا او آنقدر بیقرار روی تخت بالایی میخوابید جادو و طلسمات که گرد و
غبار و کود را روی او که روی تخت پایینی دراز کشیده بود، میریخت. اگر خوشبختانه زندانیان کار منظم در فضای باز نداشتند، زندگی روزمره با این رفیق مغرور غیرقابل تحمل میشد. مجازات آنها شکستن سنگ بود. ده روز از سی بهترین دعانویس شهر روز بدون اینکه یورگیس از خانوادهاش خبری داشته باشد، سپری شد. بالاخره یک روز یکی از نگهبانان آمد و به او گفت که کسی بیرون است و میخواهد با او صحبت کند. رنگ یورگیس مثل برف تازه سفید شد و زانوهایش چنان سست شد که به طلسم سختی میتوانست از غرفهاش بیرون بیاید. نگهبان اهواز شهر دعا او را از راهرویی دراز طلسم نویس و پلههای زیاد تا اتاق پذیرایی که مانند سلول زندان میلهای بود، همراهی کرد.
از میان آن راهرو، چشم یورگیس شخصی را که روی صندلی نشسته بود، تشخیص داد؛ همین که وارد دعا اتاق شد، آن شخص از جا پرید و یورگیس او را شناخت که استانیسلواس کوچک است! با دیدن حتی یکی از آن خانههای عزیز و آرزویش، مرد بزرگ غش کرده بود - مجبور بود برای صاف نگه داشتن خود به پشتی صندلی تکیه دهد و دستش را روی پیشانیاش گذاشت، گویی میخواست غبار را از چشمانش پاک کند. با صدای ضعیفی پرسید: «همه چیز روبراهه؟» استانیسلواکی کوچک میلرزید و به نظر میرسید هر دو بجنورد شهر دعا از صحبت کردن میترسند. «آنها - آنها مرا اینجا فرستادند تا به تو دعا بگویم -» او هق هق گریهاش را خفه کرد.
یورگیس فریاد زد: «چی؟» نگاه پسر را دنبال جادو و طلسمات کرد و دید که روی نگهبان ثابت مانده است. فریاد زد: «نگران او نباشید! حالشان در خانه چطور است؟» استانیسلواس حالا گفت: «اونا خیلی مریض است. و همه ما داریم از بهترین دعانویس شهر گرسنگی میمیریم. دیگر نمیتوانیم این وضع طلسم نویس را تحمل کنیم. فکر میکردیم تو میآیی و به ما کمک میکنی.» یورگیس مجبور شد دوباره پشتی صندلیاش را محکم بگیرد. دانههای درشت عرق بیرون زده بودند و تمام پیشانیاش را پوشانده بودند؛ دستانش مشت شده بودند و میلرزیدند، انگار دعا که دچار تشنج شده باشد. او با جادو و طلسمات نالهای سخت گفت: «نمیتوانم نمیتوانم کمکت کنم.» پسر با عجله و نفس نفس زنان ادامه داد: «اونا تمام روز توی اتاقش طلسم دراز میکشد.
کمال شهر شهر دعا