چهارشنبه ۲۲ بهمن ۰۴ | ۱۶:۰۸ ۶ بازديد
از او در برابر تمام دنیا دفاع کند. او اکنون کاملاً با محیط اطرافش، این شیکاگوی وحشتناک که در آن زندگی میکردند، بهترین دعانویس شهر آشنا شده بود. اینجا "جنگ همه علیه همه"، یک مبارزه وحشتناک برای بقا در جریان بود. همه این کارخانهها، همه این کارفرمایان به کارگران خود دروغ گفتند، به تمام کشور دروغ گفتند، به تمام دنیا دروغ گفتند. از پایه کهگیلویه و بویراحمد شهر دعا سنگی تا پشته، تمام این بنای مغرور صنعت چیزی جز یک دروغ عظیم نبود. یورگیس، پس از آنکه شرایط اینجا را کاملاً شناخت، چنین جادو و طلسمات گفت. علاوه بر این، کل طلسم نویس این تجارت صرفاً یک ماشین بهترین دعانویس شهر خونخوار بود - سود به طور نابرابری تقسیم میشد - بسیاری تجملاتی داشتند، دیگران با بدبختی رنگپریده و مرگ بیدندان دست و پنجه نرم میکردند! او روی زمین روی زانوهایش دراز
کشید، دستانش را محکم به هم قلاب کرد و به آسمان دعا کرد که اونای کوچک را از هر شری، چه جسمی و چه روحی، محافظت و حفظ کند؛ و دعا حدود یک هفته بعد، اونا با ضربهای وحشتناک از دشمن روبرو شد که یورگیس برای مقاومت و شکست آن بسیار ضعیف بود. یک روز دسامبر، آب از همان آسمانی که او با خلوص نیت برایش دعا کرده بود، سیلآسا سرازیر شد، گویی تمام دعا پنجرههای آسمان مانند روزهای سیل باز شده بودند. نشستن تمام روز در زیرزمینهای سرد براون - بازی کودکانهای نبود! سرکارگران بوشهر شهر دعا با لبخندهای شیطانی بر چهرههایشان راه میرفتند؛ این برای آنها هیچ معنایی نداشت، آنها کتهای خز ضخیم و گرم و گالشهای ضد آب پوشیده بودند.
اما اونا بهترین دعانویس شهر زنی کارگر بود، طلسم بدون بارانی یا چکمه؛ بنابراین سوار تراموایی شد که با سرعت از خیابان رد میشد. پولی برای پرداخت کرایه نداشت - راننده دعا عصبانی شد و قسم خورد که نمیتواند از جیب خودش به شرکت کرایه بدهد، و سرانجام آنا مجبور شد دوباره در میان طوفان و باران به خیابان برود. اما حالا او حتی نمیدانست کجاست یا به کجا میرود، و یک پنی هم در جیبش نداشت. مجبور بود پیاده طلسم نویس راهش را کورمال کورمال طی کند و مدت زیادی طول میکشید تا بالاخره به خانه سمنان شهر دعا برسد. هر روز اوضاع همین بود؛ او هرگز تا آخر شب به خانه نمیرسید، و آن موقع باسن و کمرش به طرز غیرقابل توصیفی کشیده میشد.
علاوه دعا بر این، هر چه آنا از همه این رنجها خجالتزده و خستهتر میشد، سرکارگر سختگیرتر و خشنتر میشد، کسی که به آنا القا کرده بود که ضعف آنا فقط ساختگی است و به این دلیل است که دعا او بعد از عروسیاش مرخصی دلخواهش را نگرفته است. اونا طلسم نویس فکر میکرد که این «پیرزن خدمتکار» کارمندان زن را تحمل نمیکند، چون خودش پیر و زشت و مجرد بود. سپس خطرات و وحشتهای دیگری نیز در آنجا در کمین بودند. بچهها به اندازه خانه طلسم سالم نبودند. هوای اینجا خفه و پر از بخارات سمی اصفهان شهر دعا بود و جای تعجب هم نداشت، زیرا خانه آنها فاضلاب نداشت و پانزده سال کثیفی و گل و لای در گودالهایی در زیر آن جمع شده بود.
شیری که دریافت میکردند با آب و مواد شیمیایی مخلوط شده بود تا اینکه به رنگ آبی کمرنگ و سمی درآمد. وقتی بچهها قبلاً در خانه قدیمی بیمار شده بودند، تتا الزبیتا برای جمعآوری گیاهان طلسم دارویی رفته بود و آنها را با آنها درمان میکرد؛ حالا مجبور بود به مغازه عطاری برود و داروهایی بخرد که همه تقلبی بودند. چای و قهوه، خامه و شکر آنها تقلبی بود، نخود فرنگی آنها جادو و طلسمات با نمک مس و میوههای آنها با سم آنیلین رنگ شده بود. همه چیز اینجا تقلبی بود! لباسهایی که میخریدند از پشم و پنبهای گرگان شهر دعا بود که از لباسهای قدیمی چیده شده بودند و دوام زیادی نداشتند.
حتی خود حشرهکش، که هر بستهاش پنج و نیم سنت قیمت داشت، حاوی ۹۵ درصد پودر گچ کاملاً بیضرر بود که تولیدش بیش از دو سنت هزینه نداشت. زمستان سختی از راه رسید. آنتاناس پیر در یک زیرزمین تاریک و بدون سیستم گرمایشی کار میکرد، جایی که میتوانست تمام روز نفس خودش را در نور کم دریچهها ببیند و انگشتانش گاهی اوقات تا سر حد مرگ یخ میزدند. البته در چنین جای سردی، بیماری به طور قابل توجهی بدتر شد و سرانجام او به شدت بیمار شد. اما با وجود این، او به کار خود ادامه داد تا اینکه بدبختی وحشتناکتری گریبانش را گرفت.
کشید، دستانش را محکم به هم قلاب کرد و به آسمان دعا کرد که اونای کوچک را از هر شری، چه جسمی و چه روحی، محافظت و حفظ کند؛ و دعا حدود یک هفته بعد، اونا با ضربهای وحشتناک از دشمن روبرو شد که یورگیس برای مقاومت و شکست آن بسیار ضعیف بود. یک روز دسامبر، آب از همان آسمانی که او با خلوص نیت برایش دعا کرده بود، سیلآسا سرازیر شد، گویی تمام دعا پنجرههای آسمان مانند روزهای سیل باز شده بودند. نشستن تمام روز در زیرزمینهای سرد براون - بازی کودکانهای نبود! سرکارگران بوشهر شهر دعا با لبخندهای شیطانی بر چهرههایشان راه میرفتند؛ این برای آنها هیچ معنایی نداشت، آنها کتهای خز ضخیم و گرم و گالشهای ضد آب پوشیده بودند.
اما اونا بهترین دعانویس شهر زنی کارگر بود، طلسم بدون بارانی یا چکمه؛ بنابراین سوار تراموایی شد که با سرعت از خیابان رد میشد. پولی برای پرداخت کرایه نداشت - راننده دعا عصبانی شد و قسم خورد که نمیتواند از جیب خودش به شرکت کرایه بدهد، و سرانجام آنا مجبور شد دوباره در میان طوفان و باران به خیابان برود. اما حالا او حتی نمیدانست کجاست یا به کجا میرود، و یک پنی هم در جیبش نداشت. مجبور بود پیاده طلسم نویس راهش را کورمال کورمال طی کند و مدت زیادی طول میکشید تا بالاخره به خانه سمنان شهر دعا برسد. هر روز اوضاع همین بود؛ او هرگز تا آخر شب به خانه نمیرسید، و آن موقع باسن و کمرش به طرز غیرقابل توصیفی کشیده میشد.
علاوه دعا بر این، هر چه آنا از همه این رنجها خجالتزده و خستهتر میشد، سرکارگر سختگیرتر و خشنتر میشد، کسی که به آنا القا کرده بود که ضعف آنا فقط ساختگی است و به این دلیل است که دعا او بعد از عروسیاش مرخصی دلخواهش را نگرفته است. اونا طلسم نویس فکر میکرد که این «پیرزن خدمتکار» کارمندان زن را تحمل نمیکند، چون خودش پیر و زشت و مجرد بود. سپس خطرات و وحشتهای دیگری نیز در آنجا در کمین بودند. بچهها به اندازه خانه طلسم سالم نبودند. هوای اینجا خفه و پر از بخارات سمی اصفهان شهر دعا بود و جای تعجب هم نداشت، زیرا خانه آنها فاضلاب نداشت و پانزده سال کثیفی و گل و لای در گودالهایی در زیر آن جمع شده بود.
شیری که دریافت میکردند با آب و مواد شیمیایی مخلوط شده بود تا اینکه به رنگ آبی کمرنگ و سمی درآمد. وقتی بچهها قبلاً در خانه قدیمی بیمار شده بودند، تتا الزبیتا برای جمعآوری گیاهان طلسم دارویی رفته بود و آنها را با آنها درمان میکرد؛ حالا مجبور بود به مغازه عطاری برود و داروهایی بخرد که همه تقلبی بودند. چای و قهوه، خامه و شکر آنها تقلبی بود، نخود فرنگی آنها جادو و طلسمات با نمک مس و میوههای آنها با سم آنیلین رنگ شده بود. همه چیز اینجا تقلبی بود! لباسهایی که میخریدند از پشم و پنبهای گرگان شهر دعا بود که از لباسهای قدیمی چیده شده بودند و دوام زیادی نداشتند.
حتی خود حشرهکش، که هر بستهاش پنج و نیم سنت قیمت داشت، حاوی ۹۵ درصد پودر گچ کاملاً بیضرر بود که تولیدش بیش از دو سنت هزینه نداشت. زمستان سختی از راه رسید. آنتاناس پیر در یک زیرزمین تاریک و بدون سیستم گرمایشی کار میکرد، جایی که میتوانست تمام روز نفس خودش را در نور کم دریچهها ببیند و انگشتانش گاهی اوقات تا سر حد مرگ یخ میزدند. البته در چنین جای سردی، بیماری به طور قابل توجهی بدتر شد و سرانجام او به شدت بیمار شد. اما با وجود این، او به کار خود ادامه داد تا اینکه بدبختی وحشتناکتری گریبانش را گرفت.
کمال شهر شهر دعا