دوشنبه ۱۹ مرداد ۰۵ ۱۸:۴۹ ۱۰ بازديد
با کنجکاوی او را تماشا میکردند، عجوزه شعری موزون را با عبادت کردن کلماتی که هیچکس نمیفهمید خواند و بدن لاغرش را هفت بار تعویذ به جلو و عقب روی آتش خم کرد. و حالا به نظر میرسید که وردخوانی کامل شده است، زیرا جادوگر صاف ایستاد و با صدای بلند یک کلمه «یئووا!» را فریاد زد. بخار به هوا رفت؛ هوا دوباره صاف شد؛ نسیمی از هوای تازه چادر نماز خواندن را پر کرد و پردههای صورتی کاناپه کمی لرزیدند، انگار از درون تکان میخوردند. گلیندا همزاد به سمت سایبان رفت و پردههای توسل ابریشمی را کنار زد. سپس طلسم نویس دعانویس بیجار رویکوسنها خم شد، دستش را دراز کرد دعانویس و از روی کاناپه، هیبت دختری جوان، شاداب و زیبا همچون صبحی در ماه مه، پدیدار شد. چشمانش همچون دو الماس میدرخشید روح و لبهایش همچون کهربای فرشتگان اصل رنگ گرفته بود. گیسوانی از طلای سرخ در پشتش شناور بود و حلقهای باریک و جواهرنشان آنها را در پیشانی رمل محصور میکرد. ردای ابریشمی توریاش همچون ابری در اطرافش شناور بود و دمپاییهای ساتن ظریفی پاهایش را میپوشاند. رفقای قدیمی موکل جن تیپ، به مدت یک دقیقهی کامل با شگفتی به این منظرهی بدیع خیره شدند و سپس هر کدام سرشان را شیاطین
به نشانهی تحسین صادقانهی پرنسس اوزما، که دوستداشتنی بود، پایین انداختند. خودِ دختر نگاهی شماره ملا به چهرهی درخشان گلیندا انداخت که از لذت و رضایت میدرخشید و سپس به سمت ... برگشت.[صفحه ۲۷۱] دیگران. او با خجالتی شیرین کلمات را ادا کرد و گفت: «امیدوارم طلسم نویس دعانویس آق قلا هیچکدام از شما نسبت به قبل بیتفاوتتر از من نشوید. من کافران همان تیپ قبلی هستم، میدانی؛ فقط—فقط—» کلهکدو گفت: «فقط تو جفت روحی متفاوتی!» و همه فکر کردند که این عاقلانهترین سخنرانی او تا به حال بوده است. [صفحه ۲۷۳] غنای محتوا وقتی اخبار دعا شگفتانگیز به گوش ملکه جینجور رسید - اینکه چگونه
مومبی جادوگر دستگیر شده بود؛ چگونه او به جرم خود نزد گلیندا اعتراف طلسم کرده طلسم بود؛ و چگونه پرنسس اوزما که مدتها گم شده بود، در وجود شخصیتی به بزرگی تیپ پسر پیدا شده بود - او از شدت غم و ناامیدی اشک ریخت. او ناله کرد: «فکر کردن به طلسم اینکه بعد از سلطنت به عنوان ملکه و زندگی در کاخ، باید دوباره به سابیدن زمین و کره زدن برگردم! فکر کردن به این موضوع خیلی وحشتناک است! من هرگز رضایت نخواهم داد!» بنابراین وقتی سربازانش که بیشتر وقت خود را صرف درست کردن فاج در آشپزخانههای قصر
میکردند، جینجور را به حرز مقاومت نصیحت کردند، او به یاوهگوییهای احمقانهی آنها گوش داد و با لحنی تند به گلیندا خوب و پرنسس اوزما اعتراض کرد. نتیجه جادوگر اعلام جنگ بود و درست روز بعد گلیندا با پرچمهای برافراشته و گروههای موسیقی به سمت شهر زمرد لشکرکشی کرد.[صفحه ۲۷۴] و متون کهن جنگلی از نیزههای درخشان که زیر پرتوهای خورشید اعمال صالح به روشنی میدرخشند. اما وقتی به دیوارها رسیدند، این جمع شجاع سید و حاجی ناگهان ایستادند؛ زیرا دعانویس جینجور تمام دروازهها شیاطین را بسته و مسدود کرده بود، و دیوارهای شهر زمرد با بلوکهای مرمر سبز بلند و ضخیم ساخته شده
بودند. گلیندا که پیشروی خود را چنین گیج یافته بود، ابروهایش را در هم کشید و عمیقاً به فکر علوم غریبه فرو رفت، در حالی که علوم غریبه سوسک طلسم نویس دعانویس بافت واگلی با لحنی مثبت گفت: «ما باید شهر را محاصره کنیم و آن را از گرسنگی جادو سیاه به تسلیم واداریم. این تنها کاری است که از دستمان برمیآید.» مترسک جواب داد: «نه، ما هنوز گامپ را داریم و گامپ هنوز میتواند جادو پرواز کند.» دعانویس جادوگر با دین شنیدن این حرف سریع رویش را برگرداند و حالا لبخندی درخشان بر چهرهاش نقش طلسمات بسته بود. او با هیجان گفت: «حق با توست،
و مطمئناً دلیلی برای افتخار به هوش و ذکاوتت داری. بیا همین الان به سمت گامپ برویم!» بنابراین آنها از میان ابجد صفوف ارتش گذشتند تا به جایی رسیدند حاجت گرفتن که نزدیک چادر مترسک بود، جایی که گامپ دراز کشیده بود. جفر گلیندا و پرنسس مشرکان اوزما اول سوار شدند و روی مبلها طلسم نویس دعانویس دهگلان نشستند. ذکر دعاگر سپس مترسک و دوستانش سوار دعا شدند و هنوز جایی برای یک کاپیتان و سه سرباز وجود داشت که گلیندا آن را برای یک نگهبان کافی دانست. [صفحه ۲۷۵] حالا، با کلامی از شاهزاده خانم، آن موجود عجیب و غریب که گامپ نامیده
میشد، بالهای برگ نخل خود را به هم زد و به هوا برخاست و رمال گروه ماجراجویان را بالای دیوارها برد. آنها بر فراز قصر معلق ماندند و خیلی زود جینجور را دیدند که در حیاط در یک تختخواب لم داده بود، جایی که
- ۰ ۰
- ۰ نظر