پنجشنبه ۲۲ مرداد ۰۵ ۲۱:۱۴ ۱۱ بازديد
ما را در بر میگرفت. دور لبه این نیمدایره چندین خط هیروگلیف کشید، که بیشباهت به علائم زودیاک نبود. سپس بلند شد و دعایی طولانی طلسم نویس جنت آباد خواند، آنقدر سریع که انگار یک کلمه غولپیکر با زبانی ناهنجار و فرشتگان نامفهوم بود. پس از اتمام این دعا، اگر دعا بود، بطری کوچکی را که قبلاً آورده بود کلیسا بیرون آورد و چند قاشق چایخوری از مایع شفاف و زلال را در شیشهای ریخت و با اشارهای به من گفت که آن را بنوشم. مایع جادو سیاه بوی شیرین ملایمی داشت، چیزی شبیه به عطر انواع خاصی از سیب. قبل از اینکه آنرا روی لبهایم بمالم، لحظهای تردید کردم، اما طلسم حرکتی بیصبرانه از همراهم بر تردیدهایم غلبه کرد و آن را دور انداختم. ابطال کردن جادو طعم آن ناخوشایند نبود؛ و از آنجایی که هیچ تأثیر فوری نداشت، به صندلیام تکیه دادم شماره ملا و خودم را برای آنچه قرار بود اتفاق بیفتد، آماده کردم. آقای آبراهامز اجنه غیر مسلمان کنارم نشست و احساس کردم که هر از گاهی در حالی که برخی از دعاهایی را که قبلاً انجام داده بود، تکرار میکرد، به صورتم نگاه میکند. کمکم حس گرما و رخوت مطبوعی بر من مستولی شد، شاید بخشی از آن به خاطر گرمای آتش و
بخشی به دلیل نامعلومی. میل غیرقابل کنترلی به دین خواب، پلکهایم را سنگین میکرد، در حالی که همزمان مغزم فعالانه کار میکرد و صدها ایده زیبا و دلنشین از آن عبور میکرد. آنقدر احساس کسالت داشتم که با وجود اینکه میدانستم همراهم دستش را علوم غریبه روی ناحیه قلبم گذاشته، انگار که میخواهد ضربان آن را حس کند، سعی نکردم جلویش را بگیرم و حتی دلیل کارش را هم از او نپرسیدم. به نظر دعا میرسید همه چیز در اتاق به آرامی در یک رقص خوابآلود میچرخد، رقصی که من مرکز آن بودم. سر گوزن بزرگ شیاطین در انتهای اتاق با
وقار به عقب و جلو تکان میخورد، در حالی که سینیهای عظیم روی میزها با شراب قرمز و شراب اپرنه رقص کوتیلون اجرا میکردند. سرم از شدت سنگینی روی سینهام افتاد و اگر با باز شدن پیشینه تاریخی دری در دعا انتهای دیگر راهرو به خودم نیامده بودم، حتماً بیهوش میشدم. دعانویس این در به شاهنشین مرتفعی منتهی میشد که همانطور که اشاره دعا طلسم نویس مراغه کردم، بزرگان خانه قبلاً آن روح را برای استفاده خودشان نگه میداشتند. همین که صندلی به آرامی روی لولاهایش چرخید، من روی صندلیام نشستم، دستههایش را گرفتم و با نگاهی وحشتزده به راهروی تاریک بیرون خیره
شدم. چیزی از آن پایین میآمد - چیزی بیشکل و ناملموس، اما هنوز هم یک چیز . تاریک و سایهدار، دیدم که از آستانه عبور کرد، در دعانویس حالی که موجی طلسم نویس از هوای سرد یخی در اتاق پیچید، که انگار جادوگر از درون دعانویس من میگذشت و قلبم را منجمد میکرد. متون کهن من از حضور مرموز آگاه بودم، و سپس شنیدم که با صدایی مانند آه باد شرقی در میان درختان کاج در سواحل دریایی متروک صحبت میکند. نوشته بود: «من مقدس آن بیهویت نامرئی هستم. من پیوندهای خویشاوندی دارم و لطیف هستم. من الکتریکی، مغناطیسی و روحانی هستم.
من آهکش بزرگ اثیری هستم. من سگها را میکشم. ای فانی، آیا مرا انتخاب میکنی؟» میخواستم حرف بزنم، اما انگار کلمات در گلویم طلسم نویس جلفا خفه شده بودند؛ و قبل از اینکه بتوانم آنها را بیرون بریزم، سایه از راهرو گذشت و در تاریکی آن طرف ناپدید شد، قدیس در حالی که آهی سید و حاجی طولانی و غمانگیز در آپارتمان میپیچید. یک بار دیگر نگاهم را به سمت در چرخاندم و با کمال تعجب، پیرزن بسیار کوچکی را دیدم که در راهرو لنگان لنگان به داخل سالن رفت. او چندین بار عقب و مشرکان جلو رفت و سپس، طلسمات در لبه دایره
ابجد روی زمین طلسم چمباتمه زد و چهرهای را نمایان کرد که شرارت وحشتناک آن هرگز از خاطرم پاک نخواهد شد. به عبادت کردن نظر میرسید که هر شور و اشتیاق پلیدی، رد خود را بر آن چهره زشت گذاشته است. شیطان «ها! ها!» او فریاد زد و دستهای چروکیدهاش تعویذ را دعانویس مانند چنگالهای پرندهای نجس دراز طلسم نویس حسن آباد کرد. دعا «میبینی چه هستم. من آن پیرزن شیطانی هستم. لباسهای ابریشمی به رنگ عنبیه میپوشم. نفرین من بر مردم شیاطین نازل میشود. سر والتر نسبت به من بیرحم بود. آیا من باید مال تو باشم، ای فانی؟» با وحشت سعی کردم
سرم دعانویس را شماره ملا علوم غریبه تکان دهم که با عصایش ضربهای به من زد و با جیغی جفر ترسناک ناپدید شد. موکل جن در رمل این هنگام، چشمانم به طور طبیعی به سمت درِ باز چرخید و با دیدن مردی قدبلند و نجیب که وارد
- ۰ ۰
- ۰ نظر